تبليغاتX
از نو ...

از نو ...

سجاد - شروع تازه

* نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

شادم.... برف می بارد

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد بخاطر ما
ما که کاری نکرده ایم…

***

زمستان از آسمان می بارد
و من ،
هنوز ، باران زده ی  اضطراب پاییزم

کودک برف جا پای مرا می پوشاند
و
گام های من ، هنوز برگ های آتشین پاییز رنگ را
به هزار تکه می میرانند

چلچله ها به بهار رسیده اند
من،
هنوز ، کوچشان را نگرانم

زمستان پشت دیوار لحظه ها تار می زند،
رنگ های من ، هنوز، پر از ترانه ی پاییزند

آری
زمستان به بهار می رسد
من
از پاییز
به پاییز
میروم

البته خیلی دلم می خواهد اینجا بنویسم اما انگار همه چی بغض شده اما نه غمیگن ُ که شاد و پر از ترانه ...

انگار همه چی غرق شده در این ر وزها خوب و دوست د اشتنی ُ در این روزهای برف و سپیدی و درختان برف پوش...

همه چی اینقدر روش است که شادی از ذره ذره شان فریاد می شود

خدایا شکر

* نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

دوستت دارم
و نمی‌خواهم
تو را
به آب و باد
به جزر و مد دریا
به ساعت‌های خورشیدگرفتگی
ربط دهم
اهمیتی نمی‌دهم
که ستاره‌شناسان
درباره اتفاقی که رخ می‌دهد
چه می‌گویند
در خطوط فنجان قهوه.

چشم‌های تو
تنها پیشگویی عالم هستند

* نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

هواي خوب ... حال و هواي خوب

سلام هواي اين روزها چقدر خوب است چقدر روشن است چقدر عطراآگين است... مث چند روز مانده تا بهار همه چيز خوب است.... البته بوي نارنج اين روزها يعني بهشت ...  به تو هم هزار بار سلام - سرما نخوري آنجا توي قطبي ترين نقطه زمين... مواظب خودت باش!

بوي نارنج

بگذار کمی از هم جدا شویم

برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من

و نیکداشت خودمان

بگذار کمی فاصله بگیریم

چون می خواهم عشقم را بپرورانی

چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی

تو را قسم به آنچه داریم

از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود

قسم به عشقی آسمانی

که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است

و بر دستهایمان کنده ......

قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای

و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده

و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده

قسم به هر آنچه در یاد داریم

و اشکها و لبخندهای زیبایمان

و عشقی که از سخن فراتر

و از لبهایمان بزرگتر شده

قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان

برو!


عاشقانه

بگذار از هم جدا شویم

چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند

و چون خورشید ای معشوق من

که به هنگام غروب، تلاش می‌کند که زیباتر باشد

در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان

یکبار اسطوره و

یکبار سراب باش

و پرسشی بر لبانم باش

که در پی پاسخ سرگردان است

از بهر عشقی آسمانی

که در دل و بر مژگان ما آرمیده است

و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم

و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی

برو!

بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم

بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم

می خواهم از میان حلقه‌های اشک

به من بنگری

و از میان آتش و دود

به من بنگری

پس بگذار بسوزیم تا بخندیم

چون نعمت گریه را سالهاست

که فراموش کرده ایم

جدا شویم

تا عشق ما به روز مرگی

و شوق ما به خاکستر نشینی

دچار نشود

و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد


دل خوش دار ای کوچک من

که عشق تو چشم و دلم را آکنده است

و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم

و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی

ای تکسوار و ای شاهزاده من

اما ... من

از مهر خود بیمناکم

از احساس خود نیز

که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم

از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم

پس بنام عشقی آسمانی

که چون بهار در وجودمان به گل نشست

و چون خورشید در چشمانمان درخشید

و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان

برو!

تا عشق ما پایدار بماند

و تا زندگانیش دراز باشد

 

 

* نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

باز هم براي تو...

خوشحالم كه تو ميخواني خوشحالم كه تو حالت خوب مي شود خوشحالم خيلي خوشحالم...

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

و مشتاق حرف حرف نام تو باشم

مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست

مدت هاست نامت

بر روی نامه هام نیست

از گرمی ان گرم نمی شوم

اما امروز در هجوم اسفند

پنجره‌ها در محاصره

می خواهم تو را به نام بخوانم

اتش کوچکی روشن کنم

چیزی بپوشم

وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال

وشکوفه‌های شب بو احضار کنم

نمیتوانم نامت را در دهانم

وتو را در درونم پنهان کنم

گل با بوی خود چه میکند؟

گندم زار با خوشه؟

با تو سر به کجا گذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم تو را

در حرکت دستهام

موسیقی صدام

توازن گام هایم می بینند

تو که قطره بارانی بر پیرهنم

دکمه طلایی بر استینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه لبم

با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟

مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟

* نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

براي تو...

اما چه می‌توان كرد
در شعر من اغلب پرنده‌ای می‌چرخد
می‌نشیند گاهی به نرده‌ای و گاه بی‌خیال
بال می‌گشاید و پُر آواز
می‌پرد كه گم شود
در آسمانی كه تنها من
از اینهمه آسمان
آورده‌ام
           نشانده‌ام
                     بر بامِ خانه‌ی شما
خوب دیگر
پرنده‌ای‌ست این و نه چیزِ دیگری 

وقتی كه می‌پرد اما
تركه‌ی بیدی را
لرزان به‌جا می‌گذارد
با یك دو برگِ سبز و
                          چند زرد و
                                      نصف و نیمه‌ ای قرمز
این هم فقط تركه‌ی بیدی‌ست
شاخه‌ای كه می‌لرزد 

نه از سرمای به‌جا مانده چیزی می‌گویم
نه از هراسِ لرزشی كه ناگهان آرام می‌گیرد 

همینهاست دیگر
و می‌ماند
آسمانی آبی
شاخه‌ای لرزان
و پرنده‌ای كه پریده‌ست و دیگر نیست
مگر در خیالتان 

شاید هم باید همینطورها باشد‌:
                                      پرنده‌ای كه می‌پرد
                                      شاخه‌ای كه آرام نمی‌گیرد
                                     هراسی كه مهره‌هایِ پشت را می‌لرزاند

 

* نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

بي تابي تو

صدایت از دور آمد که :
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست
و هیچ جز شنیدن در من نیست و باقی چه فرقی دارد

شکستم و سوزاندم. آتش که زبانه کشید دود شدی و سیاه می رفتی تا دوردستها. خاطرت راهم دود کردم و باران می سرود. حالا دیگر با باران نمی آ یی از لحظه های تشنه دیدار. نه بوی گل و نه نیلوفر. انگار کن دستی کشیده ای روی همه رنگها که سیاه شوند و دودی. و هر چه سپید ببینم باز هم سیاه و سیاه روبروی من است هر آنچه از تست. و همه خیالهایی که به بغض نگهداشتم دیگر نیست که هنوز لحظه ای از نیاز توام که دلتنگیهای شبانه ات را به طلوع من سر میکنی که هستم بی آنکه دوست داشتن ام تکراری شود که نیلوفرانه می پیچم که در تنهایی هایت خاطره من است و بودنم تمام است که هر جا باشم سایه به سایه همسفرم.  که عطر نفسهای تو ام.

اندیشیده ام زیاد این روزها ی سردی تو. حالا در این سال گشتی که می شناسمش، همه دردها ی آن روزها و بی خبری ها گِل میشود که بگیرم روی تو و لحظه هایمان تا زیر دیوار زندگی بماند تا بپوسد همه چیز. گذشته از ما جدا نیست اما می بینی که میشود آنقدر کمرنگ شود که انگار نبوده و نیست. دود شود و برود که دسترسی به آن نباشد. از چه میترسی از اتهام؟! از خودت؟! از من؟! رها کن تمام این مجنون بازی ها را. دلی نیست دیگر که بشکند یا جانی که فدا شود.

چه را باور کنم؟ چاره ما چیست جز همین وقتی در خلوت دلم هم نمی شود صدا زد تو را. نه میشود ماند و نه رفت. همسفر بودن دور دور را باور کنم؟! خاطره ات را خیس نگهدارم آنقدر که گند بزند؟

میدانی من و تو هم نمی شد ما شویم تنها سردرگم مانده بودیم. تمام شدنش بهتر تا بنشینی به امیدی واهی. کجای راه باشیم چه سود وقتی کوچه بن بست است. تو بگو شیرین و دلنشین تو بگو زیبا، اندیشه انتها ما را میکشت. مگر میشود شب و روز خدا را عوض کرد ؟ انگار کن تقدیر ما نبود نشستن زیر سایه بید و قسمت کردن ماه و بوسیدن ستاره ها و این قصه های کم رنگ و شیرین. امید بستن به آینده محال و رؤیا ها دوام ندارد و در آینده اگر هم بیاید دیگر تازه نیستم که حسی باشد برای عاشقی کردن. حالا تو هر چه بگویی مهم نیست دیگر باور نمی کنم، دیدم که آنچه باور کردم چگونه دود شد.سخت است فانوس دست بگیری و دنبال نور بگردی. باور داشتم که زندگی دیر و زود ندارد تو بگو یک لحظه زندگی، همان مرا بس است حالا اگر آخرین نفس ام باشد.

کاش حرفهای خودم باورم شود. که بتوانم به شب بسپارم تو را و نمیرم. تلخ گفتن سخت است، میدانم که این یکی را از من باور می کنی.

 

 

* نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

وقتی یک نقطه نور هم کور شده باشد من چه کنم؟

و من نیز می‌ترسم، هم از خودم و هم از تو، از دو «عدم»ی، که رابطه‌ای از «وجود» میان‌شان فاصله انداخته است، رابطه/فاصله‌ای که اجازه نمی‌دهد از یوغ تقدیر ابدیت وجود رها شد و به نقطة بی‌تمایز عدم بازگشت...

بگذار پیدایت کنم!می خواهم حرف بزنم

* نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

پاییز

می‌ترسم

 باران برتمام دنیا  ببارد و تو نباشی

از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم…

. . .

آه زمستان بود

زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند

و من از سرما و دلتنگي  هیچ هراس نداشتم

و تو نجوا می‌کردی:

دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست!

. . .

حالا می‌نشینم

و باران‌ها تازیانه می‌زنند

بر بازوانم، بر رخساره‌ام ، بر اندامم…

پس چه کس پناهم دهد؟

ای همچون کبوترِ مسافر در میان  چشم و نگاه!

چگونه تو را از خاطراتم بزدایم؟

تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای

ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری!

هر کجا که باشی دوستت دارم

ناشناخته‌هایی در توست

گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت

که پا به عرصه‌اش می‌گذارم…

 

عید فطر و باز بوی بادم تلخ چشمهایت  و شال بلند صورتی...

تو را همانگونه که دوست دارم تصور میکنم مهم نیست چند قرن بعد طعم توت های شیرین کام مان را زیر بید مجنون نوازش کند... مهم نیست ...

* نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی 

سجاد

 

گلم دو سال گذشت ، چه خوب که می گذرد و تو بزرگ می شوی ، دست هایت بزرگ می شود  ورشد می کند و قد می کشی و می بینی که حالا افق دیدت بلندتر شده و آینه تصویر را تو به چشم هایت هدیه می کند که چقدر خوب زیبا و دوست داشتنی شده ای... از روزی که اولین بارروی دستانم احساس ات کردم دوسال گذشت اما بگذریم تو مثل یک قطره آب همان قدر روشن و پرطراوت روی کویر زندگی ام چکیدی ، که بودن ات عجب معجزه ای بود ثانیه های پراز اشتیاق و هوس بزرگ شدن تو لحظه لحظه اش اولین بار که انگشتم را با دستان کوچکت محکم گرفتی اولین بار که معنا دار نگاه کردی اولین بار که خندیدی اولین بار که طعم نارنج را روی لب هایت گذاشتم اولین بار که نشستی اولین بار که ایستادی اولین کلمه ای که گفتی ... همه اینها پراز زندگی بود معنای تکاپو و حیات ... و امروز که دوسالگی ات را میان شیرین زبانی هایت جشن می گیریم چقدر خوب می خندی چقدر خوب حرف میزنی و حتی حرف های خوب میزنی ... شعر می خوانی ...

 

به تمام معنا آسمانی برایم

واین آسمان بی انتهاست

بزرگ شو با هر نفس من

مهربان بمان

دوست بدار

عشق بورز

حس کن و نفس بکش هوای زندگی را
بیاموز لطافت را

***
 قطره قطره آب مي شوم
پای در ختهای بي ثمر
و چکه چکه مي چکم
در چالابها یي که خشک مي شوند
بي آنکه گذر رهگذاری بر آن افتد
لحظه لحظه مي ميرم و باز نفس مي کشم
مثل باران نيمه جان ميان ترک های کوير
و دم به دم مي شکنم
انگار هيزم
و تو
ميان اينهمه مردن و زنده شدن
به لبخندی مي ماني
ماسيده بر صورتک دلقک وار زندگي ام

گل ام ، نفس ام تو پله های روشن را بالا میروی  ومن هر سال تو را قاب می کنم...

بالاخره اینکه خیلی دوستت دارم با بهترین آرزوهای برایت گلِ عمه...

بگذر از ميان ازدحام کوچه
بشتاب و بخند و نترس
باز کن درهای بسته را
بياويز در گردن عشق
مزه کن طعم گس دوست داشتن را
بمان در هراس مبهم سنگ
با جسارت
در سخاوت!
تا ارتفاع بلند
نترس از تکراری که کنندت در آئينه ها زبان تا زبان

 

هوس در هراس
هراس يک هوس
بشکن سکوتي که می پيچد ميان خالیِ هوا
و کشيده می شود تا تن نازک مهربانی
بنشين زير سايه درخت
کنار پاشويه آب
در فشردگی پوست يک انار
تنگِ تنگ
گل کن
و نترس که بچيند تو را باد در پيچش بي محابای خويش
و ببين زندگي را در انتهای يک کوچه بن بست

 

طعم چای
در گرمای تابستان
پنجره های بسته
ميان يک بغل گلهای زرد
نقشينه در سپيدی پشمي
چسبيده روی تن عريان سنگساری!

 

* نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت   توسط حکیمه حسنی